مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

463

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غار بگشاى تا از اين جاى بيرون شويم . شايد كه خداى تعالى ما را يارى كند . من گفتم : ديگر ما را بيمى نماند . پس از اين گوسفندان ذبح كنيم . پس مدت دو ماه در آن مكان اقامت كرديم و از آن گوسپندان و ميوه‌ها همىخورديم . تا اين‌كه روزى از روزها در كنار دريا نشسته بوديم كه كشتى بزرگ از دور نمايان شد . ما بساكنان كشتى اشارت كرده و بانگ برزديم . ايشان از آن غول هراس كردند و ميدانستند كه در آن جزيره ، غولى آدم‌خوار است . خواستند كه از ما بگريزند . ما با دستارهاى خود بسوى ايشان اشارت كرديم و بانگ بر ايشان زديم . يكى از ساكنان كشتى با ياران خود گفت كه : اين جماعت آدميانند و بغول نمىمانند . ايشان اندك‌اندك بسوى ما آمدند تا بما نزديك شدند . چون دانستند كه ما آدميانيم ، ما را سلام دادند و ما رد سلام كرديم و از كشتن غول ، ايشان را بشارت داديم . پس از آن ما از جزيره ، توشه برداشته ، بكشتى بنشستيم . تا سه روز ، باد خوش بما ميوزيد . پس از آن بادها تند شد و تاريكى ، هوا را بگرفت و ساعتى نرفت مگر اينكه باد ، كشتى را بسوى كوهى بكشيد و كشتى بشكست و تخته‌هاى او از هم بپاشيد . به حكم تقدير ، من بيكى از تخته‌ها برآويختم و بر او بنشستم و دو روز آن تخته ، مرا در روى آب همىبرد تا اينكه مرا بساحل سلامت رسانيد و به اين شهر درآمدم . و در اينجا غريب و تنها بودم و نمىدانستم كه چكار كنم . از گرسنگى رنجور گشته ، ببازار آمدم و قبا بركنده ، مىخواستم كه او را فروخته ، قيمت صرف كنم . مردمان بر من گرد آمده ، بقبا نظاره ميكردند كه تو برسيدى و مرا بسوى قصر فرمودى . غلامان ، مرا در زندان كردند و از خاطر تو برفتم . اكنون كه تو را از آن ياد آمد ، مرا در نزد خود حاضر آورده‌اى . مرا ماجرى همين بود . و السلم . چون سيف الملوك و تاج الملوك ، پدر دولت خاتون ، حديث وزير ساعد بشنيدند ، تعجب كردند . و تاج الملوك مكانى نيكو از بهر سيف الملوك و برادر او ساعد مهيا كرده بود . دولت خاتون پيوسته نزد سيف الملوك ميامد و شكر نيكوئيهاى او را بجا ميآورد . روزى وزير ساعد با دولت خاتون گفت : اى ملكه ،